![]() |
![]() |
|
| زمستان را با ملکه هایی سپری کنیم که درونشان از گرمای خورشید گرمتر است |
|
مرگ شاعر چنين مي نويسد
اي شاعر بگو تا احساست را نقاشي کنم پرده های سینمارا تاریکتر از روشنای فانوس کنم لابه لای سرنوشت شاعر بنویس بنویس تا خطابت کنم شاعر مرگ را می کشم بگو تا زیباتر نقاشی کنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:27 توسط snowqueen |
|
|
سفره دل را بر خيانت نشاندن و آبي از هوس را به اميالت کردن مرگي بود و ترسناکتر از نياز هاي شهوت گونه -منرا نسوزان از نيشخند هاي زهر گونه اميالت را در تنت فرو ببر انساني بيش باش و انسان بمان . . چنان مست بودم که نامت را فقط ندا مي کردم اما که زنده شدم وجودت را انکار کردم- امروز بود تورا خواندم نه نامي بود و نه مستي پس درويش رنج ديده اي بر سر دل شکسته اي شده ام نامت را نداي دلم کردم . . شعله وجودت را شعله ور کردن -تارهاي نگاهانت را دودي کردن ديگر نامم را هيچ ندايي نمیتواندببيند وجود عاشقانه را نتواني بدونه عشق لمس کني اي شعله نگاهم آنقد بسوزان که پليدي ها و فساد ها ديگر نتوانند راه بينايي را از ما بگيرن . . مي خوانم و مي خواني اب رودخانه اي که ازآب برف مي باشد و سنگ هاي ذرين را با سفيدي و پاکي واسيه لانه ما جمع مي کنند تا در ان خانه اي از عشق و محبت بسازيم لانه عشق را با ساده ترين سال هاي زندگي عشق و پاکي سپري کنيم دگر نامه هايت باز گشته نميشن همان طور نوشته هاي من ديگه نوشته نمي شن اما حقيقت اين است دوست داشتنت را با دوست داشتنم مقدستر می کنم می خوانم و می خوانی سکوتی است مبهم در کناره های رودخانه دیگر هیچ صدایی از لایه های اب برفی جز نام تو نمی توانم بشنوم سنگ های ذرین وجودت را مجسم کردن زمستان از نام تو آبی می شود و لایه های خاک را روزنه می کند گلی سبز می شود از گل های بهار رودخانه ای جز کلبه ای عاشقانه خانه های دل را در روزنه های خاک بنا سازی می کنیم به انتظار چشمان سیاهی در تنمای اب زمستانم نگاهت گرمای وجود اب شدن برف های زمستان کردن سکوتم را بشکنم و رودخانه را ازاد نگه دار تا همیشه ندای اسم هایت را موج گونه با سنگ های ذرین به قلبم برسانند. . . مي دانم نابينايي با بينايي دنياي مرگ اسا را رو گردش مي زاري اي انسان کو معني حقيقيت که از عقل و خلاقیت و فطرتت سرچشمه مي گيره ؟ . . مي خواهي بسوزاني حقيقت حقانيت درون يان مار گزيده اي شوي بر تن و جسم و فکر وروح و روان وجود همنوعان آب حقيقت را چطور نمي توان دید!؟ کورت کردن نابینای عقل شدی يا نه از کوري ماديات تيپ و اميال دنيوي کور گشته ای مي باشي در تمناي عصاي نابينا . . دگر نامه هايت باز گشته نميشن همان طور نوشته هاي من ديگه نوشته نمي شن اما حقيقت اين است دوست داشتنت را با دوست داشتنم مقدستر کردن . .
بسوزد قانون که من کشتن باشد بميرد تکه کاغذي که اعدام همونوعانم باشد مي مي رد نوع اندر نوع ما مي شکنند عهد و پيمان انسان ها دگر بست است من کشتن تو کشتن هر دو يه نوعين در زيستن بشتاب واسيه زندگي کردن بسوز براي انسان بودن بچش حقيقت .... حقيت مردن....با خاک امدیم و به خاک فرو می ریم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:58 توسط snowqueen |
|
|
روزگاری بود
در آن دور دستها ، در شهر ما دختری بود زیبا، اما بی وفا -مغرور اما درویش بی همه چیز درآن طرف تر در همان شهر، زیر همان سقف، زیر درخت سیب، پسرکی در انتظار سیب سرخی از بالای سر تنها نشته بود هر چند سیب به او نزدیک بود اما دست او کوتاه بود، درویشی بود بود بی ریا،زیبا و باوفا،. پسرک یک غم داشت آن هم این بود که در انتظار سیب سرخی بود اما سیب سرخ مغرور بود، سیب سرخ زیبا بود، آب دار بود، اما مغرور بود. برگردیم به ان طرف پیش دختر------ دختر ادعا می کرد که تنهاست ...می گفت هنوز جفت من زاده نشده پسرک باور کرد دخترک خوشحال شد. پسرک همچنان در انتظار سیب سرخ نشسته بود، پسرک خوابی بس عجیب دید.!! فردا سیب افتاد اما افسوس پسرک انجا زیر درخت نبود می دونی که اونجا کی بود؟ یکی دیگه.................................!!! منببع: (http://zomorodeshg.blogfa.com) توسط دیلان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:33 توسط snowqueen |
|
|
نرم نرم امدم
دورو برت را انقدر که خواستی گرفتم خیلی سکوت گونه گونه هایت را شستم و در وجود خودم فرا گرفتم نمی دانی کدامین خیالی بود که همیشه تورا سبز گونه سفید می کرد از این آرایش به اون زیبایی طبیعت هسته ای از کوه های رنگی خاکستر و سیاه و زرد و نانجی و سفید تر از سفید ابر ببار ای آسمان همه را سفید کن من امده بودم دم حجره تو چنان گرم بودی که از اب و تاب چشمه ای واسیه نوشیدن تو شدم بزار ناله ای از ته دل صدای از سکوت دل حرفی با چشم های دل به ندای سفیدت بزنم و همیشه برف بودنت را دوست داشته باشم سفیدی و پاکی زیبایی و سفیدی کوها و خاک ها را با برف سفید کنیم و پاک آخ چقد سختر از روزهایی حقیقی بود ویرانتر از نوشته ای قبلی تو ای برف منرا بپوشان تا همیشه سفید باشم خاک بودنم را با آب اخشته کن تا چشمه سار شوم از نفرین و ننگ منرا نجات بده تا همچو تو زیبا و جاودانه شوم نگینی بر عشق و سکوت تو ندایی سردی بر دل و وجود من پس ای برف بزار همیشه سفید بمانم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:55 توسط snowqueen |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مرگ
به اندازه شهیدان کردستان نیاز نیست بزار جسته ها ی خونینمان بر تن این خاک تشنه باشد |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
سرنوشتی که نمی توان در دست خود قرار داد !! شعر و چیروک دختری از جنس بلور شبکه پژوهشگران آرارات(مریوان) kurdglish آپلود کردن عکس وبلاگ به زبان کردی انجمن فرهنگی و ادبی(مریوان) سینما |
|
RSS
|